سبد خرید

کلاف

ناشر : شقایقدسته: , , ,
موجودی: موجود در انبار

105,000 تومان

زندگی داشت راه خودش را می‌‌‌‌‌‌‌‌‌رفت و ما را هم با خود می‌‌‌‌‌‌‌‌‌برد. هرچند همیشه روی دور بود و این ما بودیم که گاهی از مدارش خارج می‌‌‌‌‌‌‌‌‌شدیم. چه خوب که رها نشده بودیم که با همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی سختی‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها و تلخی‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها هنوز دست‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایمان را ول نکرده بود. میان این گردش‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها، در این رفت و آمدها عوض شده بودیم همه‌‌‌‌‌‌‌‌‌مان تغییر می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کردیم و قرار نبود دخیل ببندیم به گذشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که قرار بود فقط یک خاطره باشد. یک خاطره‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی شیرین و البته گاهی تلخ!
شاید دیر از فهم به عمل رسیده بودم که دنیا ارزش این را ندارد که بخواهم غصه‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی نداشته‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایش را بخورم، دلم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌خواست قدر همان چیزهایی که داشتم را بدانم، مبادا روزی برسد که از دست دادنشان از خواب غفلت بیدارم کند.
رویا ساختن آسان بود و رها شدن از آن سخت. گاهی از خودم و سن و سالم خجالت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌کشیدم. بابت آن رویایی که شاید هنوز آنطور که باید رهایم نکرده بود، واقعا انتظار آن حرف‌‌‌‌‌‌‌‌‌ها را از محمد نداشتم. یعنی سالها بود که نداشتم اما خب حرف‌‌‌‌‌‌‌‌‌هایش، هرچند دیر، اما یک گره از آن ته ته قلبم باز کرده بود و توی دل و ذهنم می‌‌‌‌‌‌‌‌‌دانستم که بابتش از او ممنونم.

تعداد:
مقایسه



کلاف

از ترک عادت به مرض رسیده بودم. عادت به ترس‌هایی که سال‌ها از در و دیوار ذهنم آویزان بودند و حالا جامه‌ی حقیقت به تن کرده، می‌خواستند کابوس بیداری‌ام شوند. چقدر دور بود آن «از هر چی بترسی سرت میاد»ی که مامان از قدیم می‌گفت و من همیشه سعی در پس زدنش داشتم. امان از ترس‌ها که اختیاری نبودند و حالا می‌دیدم ساختن با همان‌ها ساده‌ترین کار جهان بوده و نفهمیده بودم. یک عمر ساختن و به روی خود نیاوردنم را بر باد رفته می‌دیدم. آخ خدایا کی بود آخرین باری که بی‌ترس از دست دادن زندگی می‌کردم و خبر نداشتم. .
چقدر دور بود، چقدر دست نیافتنی. درست از همان سالی که خانواده‌ی دو نفره‌ام سه نفره شد، مثل نقشی سیاه، روی دیواره‌ی ذهنم لک انداخت. انگار دو قلو زائیده بودم. یکی سپید به پاکی بهشت و دیگری به سیاهی جهنم. اما چاره‌ای جز پذیرش نبود، تنها به این امید که در حد همان لکه باقی بماند ته تجسمی شود حقیقی و قابل لمس که دنیایم را زیر و رو کند.
ظاهر شدن در بزرگ مدرسه در مقابل دیدگانم تنها اخم‌هایم را درهم می‌کند. انگار که از عالم دیگری به این جا رسیده بودم. مشت بسته‌ام از شدت فشار سر شده بود و سوئیچ ماشین بلااستفاده میانش زندانی. فرصتی برای تحلیل بیشتر دست نمی‌دهد، چون مرض کم کم دارد خودنمایی می‌کند. چشم‌هایم سیاهی می‌روند. پلک‌هایم را محکم به هم می‌فشارم و دو قدم پیشتر می‌روم. برای نیفتادن دستم را بند در مدرسه می‌کنم. بدون ماشین تا اینجا آمده بودم…

اشتراک گذاری:
نويسنده/نويسندگان

نوع جلد

شمیز

قطع

رقعی

نوبت چاپ

سال چاپ

1399

تعداد صفحات

808

زبان

موضوع

,

شابک

9789642161843

وزن

850

جنس کاغذ

,

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “کلاف”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

پرسش و پاسخ از مشتریان

هیچ پرسش و پاسخی وجود ندارد ! اولین نفری باشید که درباره این محصول میپرسید!

موقع دریافت جواب مرا با خبر کن !
در حال بارگذاری ...