سبد خرید

مخمصه

ناشر : یوپادسته: , , ,
موجودی: موجود در انبار

250,000 تومان

ياسمن اسير است؛ اسیر دستان مردانی که دور و برش را پر کرده‌اند. اسير مردانی که فقط نام مردانگی را یدک می‌کشند وگرنه بویی از انسانیت نبرده‌اند! او به دنبال راه نجاتی است، آیا می‌تواند از آن اسارت خلاص شود؟ فقط یک راه دارد، باید یک نفر را به بازی بگیرد. باید با احساسات پرهام بازی کند و در نهایت او را مانند تفاله‌ای دور بیندازد. احساسات مردی که خود زخم خورده زندگی‌اش است؟ پرهام مردی است که همیشه از نزدیک‌ترین فرد زندگی‌اش زخم خورده و در این بین یاسمن نمی‌داند بازی با احساسات او یعنی بازی با دم شيرا او خبر ندارد که پرهام مانند ديناميتی است و انتظار کوچکترین جرقه‌ای را می‌کشد تا منفجر شود؛ حال سرگذشت یاسمن چیست؟ سرنوشت چه چیزی را برای او رقم زده؟ چگونه می‌تواند با این حجم از خشم و نفرت خود را به آزادی برساند؟ بخوانید تا بدانید؟

تعداد:
مقایسه



مخمصه

دستش را به قسمت های خورد شده ی دیوار گرفت و خودش را بالا کشید. انگشت‌های پاهایش از زمین کنده شدند و او برای حفظ تعادل، پایش را به قسمت شکسته‌ی دیوار بند کرد و با دراز کردن دستش سمت قسمت بالایی دیوار، کمی در هوا معلق شد.
از تصور نقشه‌ای که در سرش داشت، لبخند شیطانی لب‌هایش را در بر گرفت.
تصور دزدیدن آن دختر و عاقبتی که قرار بود برایش رقم بزند، به او انگیزه‌ای داد که وادارش کرد سرعتش برای بالا رفتن از آن دیوار را دو چندان کند.
با چابکی‌ای که از خود سراغ داشت، جفت دست‌هایش را از لبه‌ی دیوار گرفت و با فشردن کف دو دستش روی آن، خود را بالا کشید.
در حالی که از شدت هیجان نفس نفس میزد، لبه‌ی دیوار نشست و خطاب به خشایار که پایین دیوار با نگرانی او را می‌پایید، گفت:
-دیدی با عرضه‌تر از این حرف‌ها بودم؟!
نیشخندی که روی لب‌های خشایار نشست را در گرگ و میش هوا تشخیص داد، اما سعی کرد از آن نیشخند تمسخرآمیز بی‌تفاوت بگذرد و بی‌حرف از دیوار پایین پرید. سپس در آهنین و بد صدای باغ را آهسته گشود.
صدای لولاهای زنگ زده‌اش برای هردویشان ترسناک بود! فقط کافی بود یکی از نگهبان‌ها صدای باز شدن این در را بشنود و آن وقت بود که قیامت به پا میشد.
پاورچین پاورچین وارد باغ شدند و پشت تنومندترین درخت آن منطقه سنگر گرفتند.
اردلان کمی گردن کشید و به دقت اطراف را بررسی کرد تا این که چشمش روی ساختمان خاموش عمارت متوقف شد.
ضربه‌ی آرامی به پهلوی خشایار زد و گفت:
هی، عمارت فرهاد اون جاست.
قبل از آنکه خشایار بتواند نگاهی به اطراف بیندازد، کوله‌اش را روی دوشش مرتب کرد و گفت:
خسروخان گفت دختره، درسته؟
خشایار با احتیاط از جا برخاست و با جدیت در چشم‌های او زل زد و گفت:
– می‌دونم چقدر برای انجام این کار هیجان داری، ولی باید محتاطانه عمل کنیم.

اشتراک گذاری:
نويسنده/نويسندگان

نوع جلد

شمیز

قطع

رقعی

نوبت چاپ

سال چاپ

1399

تعداد صفحات

772

زبان

موضوع

,

شابک

9786226329804

وزن

715

جنس کاغذ

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “مخمصه”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

پرسش و پاسخ از مشتریان

هیچ پرسش و پاسخی وجود ندارد ! اولین نفری باشید که درباره این محصول میپرسید!

موقع دریافت جواب مرا با خبر کن !
در حال بارگذاری ...