سبد خرید

رایحه ممنوع

ناشر : علیدسته: , ,
موجودی: موجود در انبار

140,000 تومان

من فقط یک “مرد” می شناختم که رخت عوض می کرد، پشت این چهره و گاهی پشت آن چهره می نشست…. گاهی نقاب یک استاد به چهره می زد و گاهی در قالب صمیمی ترین دوست خانوادگی ام ظاهر می شد…. گاهی به اندازه‌ی دوست پسرم نزدیکم می شد و گاهی زمین و زمان را در قالب پدر برایم تباه می کرد… گاهی قلبم را تسخیر می کرد، گاهی روحم را به بازی می گرفت… گاهی دست حمایت روی شانه ام می گذاشت و گاهی نقش تهدید را بازی می کرد. این ” مرد ” اخاذی می کرد……. خیانت می کرد… چشم چرانی می کرد … ولی مردانگی نمی کرد. این “مرد” هر آن چیزی بود که یک مرد نبود! و آن ناشناس در قاب پنجره برای من از هر کسی در این عالم غریب تر بود. تنها می دانستم هنوز سایه ی این “مرد” پشت آن نگاه عسلی پنهان نشده… تنها می دانستم چیزی در مورد او فرق می کند… و من به بد و بدتر ایمان داشتم به این که گاهی کسانی در ظاهرهای موجه پا به زندگی آدم میگذارند که این ” مرد ” نامرد مقابلشان بزرگ می شود. کنارشان شرف پیدا می کند او در مقابل بدترین های دنیا این نامرد به طرز عجیبی مرد می شود…
تعداد:
مقایسه



رایحه ممنوع

 

 

 

با دست های مشت شده و ابروهایی در هم گره خورده از پلکان مارپیچی بالا می رفتم. کف تخت و صاف کفشم روی سنگ سفيد پله ها شر می خورد. دستم را به نردهی چوبی گرفتم و نفس نفس زنان خودم را به سالن طبقه ی بالا رساندم. دست به کمر ایستادم و چند بار پشت هم نفس عمیق کشیدم. صدای موزیک هاوسی که خانه را پر کرده بود به وضوح طبقه ی اول به گوش نمی رسید. سرم را به این طرف و آن طرف چرخاندم. چشمم به میز دایره ای شکلی به رنگ قهوهای افتاد که چند پسر جوان دورش نشسته بودند. کارت ها روی میز پخش بود و از فازی که هر یک از پسرها با آهنگ گرفته بودند، می شد نتیجه را حدس زد. یکی دستهایش را پشت سرش قلاب کرده و به سقف خیره شده بود. انگار هنوز به رقابت تنگاتنگ چند دقیقهی پیش فکر می کرد. دیگری کت اسپرتش را از پشت صندلی برمی داشت و خنده کنان سر و دستش را با ریتم آهنگ تکان می داد. حسابی همه را سر کیسه کرده بود.
نگاهم را به پسری با پوست کاراملی و موهای تراشیده ای که بلندی اش به یک سانت هم نمی رسید دادم. چشم های زاغش را به لیوان کنار دستش دوخته بود. مطمئن بودم لیوانش به لطف رفیق صمیمی و قوی هیکلی که کنارش نشسته بود یک لحظه هم خالی نمانده. سری به نشانه ی تاسف تکان دادم. امشب هم بازی کرده بود.
. با سر انگشت عرق پیشانی اش را پاک کرد. می باخت و من زیر بار قرض و بدهکاری اش فرو می رفتم! دردسر می ساخت و من تنها راه نجاتش می شدم.
چشمش که به من افتاد از جا بلند شد. با دست به شانه ی دوستش زد و به سمتم آمد. نگاهش را می دزدید و با کف دست شانه و پشت گردنش را ماساژ می داد. با سر به پله ها اشاره کرد. چشم غره ای نثارش کردم و به راه افتادم…

 

اشتراک گذاری:
نويسنده/نويسندگان

نوع جلد

شمیز

قطع

رقعی

نوبت چاپ

سال چاپ

1398

تعداد صفحات

887

زبان

موضوع

شابک

9789641934240

وزن

829

جنس کاغذ

,

نقد و بررسی‌ها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “رایحه ممنوع”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

پرسش و پاسخ از مشتریان

هیچ پرسش و پاسخی وجود ندارد ! اولین نفری باشید که درباره این محصول میپرسید!

موقع دریافت جواب مرا با خبر کن !
در حال بارگذاری ...